اگر سال های پیش به او میگفتند که در آینده در جایی زندگی خواهی کرد که درون حیاط خانه اش
هر ده قدم یک گردن کلفت درشت هیکل نگهبانی می داد ، اگر کسی به او می گفت که
هر صبح به جای شنیدن صدای قناری و کبوتر های جانش و غر غر های برادرانش با صدای گلوله
و زجه ها و التماس های از رو درد از خواب بیدار می شود، اگر به او می گفتند که قرار است
هر شب در آغوش بی رحم ترین مرد دنیا بخوابد اگر کسی برای او بازگو می کرد
که شوهرش همیشه و همه جا اسلحه خوش دست اما سنگینش که گاهی میان گفته هایش شنیده بود
که کلت مگنومم نام دارد کنار وهمراه نفس هایش بود در کنار خود نگه می داشت
اگر کسی به او خاطر نشان می کردنند که این مرد شوهرش خواهد بود و با جدیت تمام تاکید میکردنند
که به طور غير منتظره ای در کنارش امنیت و آرامش خواهی داشت. حدس به يقين از ترس قبض روح میکرد
آخر او تنها کار خیلی خطرناک , استرس زا و گناهکارانه ای که در خیال خودش خیلی هم ریسک داشت
انجام داده بود تقلب رساندن در امتحان های درس عمومی دانشگاه به دوستش بود












































