معرفی و دانلود رمان خاطره باز از آرزو هاشم آبادی
لینک مستقیم دریافت رمان برای اندروید و کامپیوتر
خلاصه رمان خاطره باز
من میلادم… یه بوکسور حرفه ای...قرار بود در نبود رفیقم از عشقش مراقبت کنم. از دختری که برایم عزیز بود و خواستنی… اما وقتی همین رفیق افتاد زندان،نفهمیدم کی و چه طور دلم را به ناز صدای دلبرکش باختم…به دختر ممنوعه ای که دلش بند رفیق و همه کَس من بود اما همه چیز با یک حادثه فرو پاشید….! یک فراموشی و دلی که بد زمانی لرزید….
قسمتی از رمان
_ چطور دلتون اومد این بلا رو سر من بخت برگشته دربیارین؟! به چه حقی به جای من تصمیم گرفتین؟! هه حتما با خودتون گفتین این که نه خانواده درست حسابی داره نه چیزی یادشه هرکاری که دلمون میخواد سرش در بیاریم آرهههه؟! آره میلاد؟!
به سینه اش کوبیدم:
_ جواب منو بده لعنتی؟! چطور دلت اومد منو بازی بدی؟! میفهمی با زندگیم چکار کردی آره؟! میفهمی که بین دوتا خاطره بودن مث خر توی گِل گیر کردم؟! چی ساختی از من لعنتی؟! من این بودم؟! تو با اون خاطره چکار کردی ؟! تو با احساسی که الان بهت دارم چکار کردی؟! منو کُشتی….به خدا جفتتون منو کُشتین.خدا لعنتتون کُنه آخ خدا…
بازو هایم را با جفت دستانش گرفت و خیره به گریه هایم بلاخره سکوتش را شکست:
_ خاطره جان آروم باش…
با یک حرکت از زیر دستانش تنم را بیرون کشیدم و داد زدم :
_ به من دست نزن.به من لعنتی دست نزن.حالم از همتون به هم میخوره.
به آنی اخم هایش را توی هم کشید:
_ درست حرف بزن.حالت خوش نیست؛ میدونم! اما قرار نیس هرچی از دهنت درمیاد بگی!
آخ که با همین حرف انگار باروت انداختن توی آتش وجودم.گُر گرفتم از خشم و چشمانم را بستم و دهانم را باز کردم :
_با این همه بلایی که سرم آوردی هنوز توقع داری دهنمو ببندم و هیچی بهت نگم؟! آخه چهقدر تو نامردی بشر! حتما فک کردی من از آهن ساخته شدم نه ؟! نباید بسوزم از نامردی آدمای خودخواه دور برم؟! آدمایی که فقط و فقط به خودشون و منفعتشون فکر میکنن؟! یا نه تو با همه اشون فرق داری ! آره دیگه…اون از کیهان خان که فاتحه خوند به هرچی عشق و عاشقیه…اون از سحر که آبروی هرچی رفیق و رفاقته بُرد اینم از تو که شدی رفیق
دزد و شریک قافله! کمه یا بازم بگممم؟!
پلک هایش را با حالت عصبی با سر انگشت فشار داد و غُرید:
_ هی میخوام هیچی نگم؛ هی میخوام دستم روت بلند نشه اما انگار خودت میخاری.
آخ که سوختم…آخ که آتیش گرفت تمام وجود درد کشیده ام:
_ من میخارم؟!؟؟؟ مگه قرار نبود یه ازدواج صوری راه بندازیم تا کیهان خان از زندان آزاد شه؟! هاااااا؟! مگه توی همین خونه ی لامصب قول ندادی مث یه برادر و رفیق پُشتم باشی ؟! مگه قرار نبود این خونه بشه خونه ی من و کیهان خان؟! پس چرا الان اینجاییم؟!
مُشت به سینه ام زدم و فریاد کشیدم:
_چرا منو بازی دادی؟! چرا از فراموشیم سو استفاده کردی ؟! چرا واقعیتو ازم پنهون کردی؟! چرا نزدی در دهنم و بگی حَدُحُدود خودتو بدون توئه لعنتی امانتی دست من… چرا یه لحظه با خودت فکر نکردی که وقتی این حافظه کوفتی برگرده با چه رویی قراره توی چشمای هم نگاه کنیم؟ تا کی میخواستی به دروغات ادامه بدی هااا تا کی آقا میلاد؟!
چهره اش هرلحظه داشت رو به کبودی میرفت.چشمانش همچون دو گوی آتشین قرمز شده بود و با سینه ای که مدام بالا پایین میشد به من نگاه کرد و از لای دندان های چفت شده اش غُرید:
_ ببند دهنتو….
هشدار داد اما من جدی نگرفتم چرا که هنوز دق و دلی ام خالی نشده بود.با غیظ بیشتری ادامه دادم:
_ نمیبندم! یه ساله منو بازیچه دستت کردی…گند زدی به زندگی و آیندم…بهم دروغ گفتی…خیلی چیزارو ازم پنهون کردی آخه لعنتی قرار بود بشم زن داداشت نامرد چ…ر..
هنوز حرف از دهانم بیرون نیامد که در کمال ناباوری دست بزرگ و مردانه اش به دهان و صورتم کوبیده شد.
وای خیلی قشنگ بود
دلم برای کیهان کباب شد
قشنگ بود
خیلی جذاب بود
عالی بود
چرا کیهان و اینقدر ناکام گذاشتین یعنی آخره رمان خیلی خیلی بد تمام شد .
عشق و وفاداری و مردانگی را با ناکام کردن کیهان خیلی زیر سوال بردین خوب بود میلاد خواهر دوست جوجه را میگرفت بکیهانم بعد از اون همه مردونگی به عشقش می رسوندین