
لینک مستقیم دریافت رمان برای اندروید و کامپیوتر
همهچیز از یک روز بارانی شروع شد، روزی که دختر قصه دنبال یارش میگشت و نمیدانست لحظاتی دگر خدا برایش نشانهای از او میفرستد.شاید در همان هنگام، دهن به دهن شدن با پسرک برایش جذاب بود؛ اما او که نمیدانست بعدها چه جنگهایی انتظارش را میکشد و آن جنگ در حین سود داشتن باعث میشود که از کار چندین و چندسالهاش اخراج شود. آن کار چیست؟ سرنوشتش به کجا ختم میشود؟
هی چه هوای خوبی…این هوا فقط واسه ی فساد حال میده اما مشکل اساسی این که شخص مفسد نیست.
به خیابون که خیس از بارون بود نگاه کردم، هر از گاهی رعد و برق میزد و درست مثل بچه های دو ساله تندتند میرفتم تا نزدیک درخت نباشم.الان باید این دستی که چترو گرفته درواقع باید توی دست یه مفسد باشه!
ای خدا چرا من رو نمیبینی ؟
آهی از بدبختی و بی عشقی کشید .همیجوری که سرم پایین بود راه میرفتم که یهو با پرت شدن سر یه گوسفند اون هم دقیق جلوی پام اصلا نفهمیدم چجوری اون صدای بلند از گلوم خارج شد و چنان جیغ زدم که مطمئنم الان گوسفنده زنده میشه و دهنم رو میگیره وای چقدر توصیف کردن این قیافه روبه روم سخت و چندش بود !
اه اه یه کله ی سیاه با پشم های یکی در میون، دندونهاش کثیف و پر از علف َبود، چشمهاش از حدقه بیرون زده بود و توی چشمهای من زل زده بود . دلم میخواست یه جیغ بلندتر بکشم اما دوست داشتم بدونم کدوم بشر بوقی این کله ی چندش رو جلوم انداخته…
یواش-یواش همونجور که نگاهم به چشمهای گوسفنده بود سرم رو بالا بردم و به شخصی که… و بله با دیدن شخص تموم ذهنم خالی شد ! و اینجاست که میگن الله و اکبر این همه جلال…
یه پسر به شدت زیبا، زیبا که چه عرض کنم در واقع از اون تیکه ای ها بود..
چشمهای کشیده و مشکی با ابروهای پر که از ابروهای که از ابروهای منی که دختر بودم تمیزتر بود…
صورتش درکل باحال بود، یه جورایی مثل پسرهای دیگه ولی خوشگل تر بود..
کم-کم نگاهم به لباسهاش کشیده شد، صبر کن مثل این که یه اشتباهی شده
یعنی چی؟ چرا باید لباس یه آدمی تنش باشه که توی کله پزی کار میکنه؟ نه تازه داشتم موقعیت رو درک میکردم، این همونیه که کله رو انداخته..
به زور جلوی خندم گرفتم، من رو بگو فکر کردم این یه دکتری مهندسی یا
کم کمش معلم باشه اما مثل این که باز هم خیالات صورتی بود و با یه کله فروش روبه رو شدیم…
وقتی نگاه خیرم رو دید با پررویی گفت:
– چیه؟ نگاه داره؟
به تابلوی بالای مغازه نگاه کردم، توی عمرم پا توی
همچین جاهایی نذاشته و نمیزارم….
کله پزی اصغر آقا؟ وای این چه اسم سمیه؟
با خنده روبه پسره گفتم:
– دیدن خر صفا داره! خر هم دارین؟



















