آوای خیس | منبع دانلود رمان های ایرانی
آوای خیس بزرگترین منبع دانلود رمان های ایرانی جدید ، رمان های پرطرفدار ، عاشقانه ، پلیسی ، انتقامی ، طنز ، اربابی ، ازدواج اجباری ، مافیایی pdf
نویسنده شو
آوای خیس | منبع دانلود رمان های ایرانی
پشتیبانی آنلاین
کانال تلگرام آوای خیس
دانلود رمان ممنوعه pdf از مهتاب_ر
مشخصات رمان
  • نام رمان
    ممنوعه
  • ژانر
    عاشقانه،بزرگسال،انتقامی
  • نویسنده
    مهتاب_ر
  • صفحات
    1029
خلاصه رمان
رادمان‌ اخوان ، مردی که به خاطر یه اشتباه پای دختر عموش به زندگیش باز میشه و دنیز رو دیوونه‌ی خودش میکنه !اما دنیز!!‌دختری با چشمایِ دریایی‌یا به قولِ رادمان، دریا هم واسه وصف چشماش کمه...دختری با چشمایِ اقیانوسی...خانوم اقیانوس!!این لقبی هست که رادمان به دنیز داده..

معرفی و دانلود رمان ممنوعه از مهتاب_ر

لینک مستقیم دریافت رمان برای اندروید و کامپیوتر

خلاصه رمان ممنوعه

اتابک پسری مغرور و قمار بازه حرفه ای که سره بازی قمار با یه نفر سر زنش شرط بندی میکنه و ازش زنشو میخواد رامش به عنوان یه برده پا به خونه ی اتابک میزاره که داستانای جذابی با هم دار..

قسمتی از رمان

توی این اتاق، با صحبت هایی که شنیدم حس عجیبی داشتم، فرو رفته بودم توی یه مشت خاطرات قدیمی. خاطراتی که قلبم و مچاله می کردن. بوی سیگار برگ و عطر گرون قیمت مردونه ای که یه روزی عاشقش بودم وادارم می کرد نفس عمیقی بکشم. اون بوی آشنا باعث میشد لبخندی بزنم، چقدر دلتنگ اون روزا بودم. صدای کامران منو از فکر و خیال بیرون کشید: خب البرز خان، زمین های لواسون همه آماده ی بهره بردارین تا اونجایی که تونستم سعی کردم کارا درست انجام بشه.

حالا که اومدی همه چیز و می سپارم به خودت مردی که کت و شلوار مشکی به تن داشت لیوان نوشیدنی رو از روی میز برداشت و جواب داد: – این لطفت و هیچ وقت فراموش نمی کنم. فقط مونده استخدام کارکنان هتل. بغض سنگینی توی گلوم نشسته بود و نمی تونستم قورت بدم، اون حرفا خاطراتی رو زنده می کردن که خیلی برام عزیز بودن. حتى وجود اون دو مرد هم نمی تونست جلوی چکیدن اشکم رو بگیره. اونقدر احساساتی شده بودم که دستم شروع به لرزیدن کرد .

بطری نوشیدنی از بین انگشتام رها شد اما قبل از اینکه روی زمین بیفته البرز بطری رو بین زمین و هوا گرفت و روی میز گذاشت. کامران نیم خیز شد و با اخم نگاهم کرد: -حواست کجاست دختر! قبل از اینکه جوابی بدم البرز مچ دستم و بدون در نظر گرفتن چیزی توی دستش گرفت و با حالت نگرانی پرسید: -خوبی؟ مچم رو بین انگشتاش گرفت و به آرومی فشار داد، انگار می خواست بهم بفهمونه حواسش بهم هست. دستاش اونقدر داغ بود که پوست یخ زده م رو می سوزوند…

 

 

 

 

 

 

چند ستاره میدی به این رمان ؟

برا امتیازدهی روی ستاره کلیک کن

امتیاز کل : 5 / 5. تعداد رای : 588

اگر نویسنده این رمان هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • برچسب ها:
ورود کاربران و نویسندگان

آخرین رمان ها
  • Farzaneجزو بهترین رمان هایی که خوندم عالی بود👏👏...
  • ادمین سایت🌹...
  • ادمین سایتسلام بله...
  • فاطمهفایل کامل سانسور نشده هستش ؟...
  • ادمین سایتسلام و عرض ادب 🌹 ممنون از پیشنهاد خوبتون. خوشحالیم که در کنارمون هستید حتماً پیش...
  • مهنازرمانهای گرگینه ای...
  • مهینبا سلام و عرض احترام تشکر از اینکه چنین برنامه ایی رو قرار دادید تا ما هم با نوی...
  • ادمین سایتسلام نه دوست عزیز...
  • Farzaneمحتوا خوب بود...
  • آدریناالان اینکه جلد دومش نیست جلد دومش رو اصلا قرار دادید؟...
فهرست نویسندگان
تبلیغات متنی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آوای خیس | منبع دانلود رمان های ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
پشتیبانی آنلاین